#تا_آسمان_پارت_157
مهراد"
بالش را تکیه داد به تاج تخت . خودش را کمی بالا کشید و نگاهش را داد به پرده ی مواج.صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از آشپزخانه می آمد.کامی از سیگار گرفت و دستش را از تخت بیرون انداخت.
گردنش را بالا کشید....بازدمش را با تعلل فوت کردرو به سقف و با چشم رد بالا رفتن دود راگرفت...سبک بود و آرام آرام اوج میگرفت ,آنقدر که محو میشد.
شبیه تر از این سیگار,به زندگی هم مگر بود?
سوختن... خاکستر شدن... دود شدن و در نهایت نیست و نابود شدن.....
برای چندمین بار ,صفحه ی گوشی را لمس کرد.سر ظهر پیام داده بود.نوشته بود مهمان دارند;حاجی و مادرش . سیمین راهم دعوت کرده بود.
قفسه ی سینه اش با دم و بازدمی سنگین,بالا و پائین شد.
بیشتر از ده روز,از روزی که ترکش کرده بود میگذشت . بعد از آن دیگرخبری ازاونگرفته بود .نصف شب میرفت آنجا و کله سحر میزد بیرون.
کنج لبش با پوزخندی بالا رفت. ته سیگار را مچاله کرد توی زیر سیگاری.
_آب طالبی میخوری?
سرش چرخید سمت سوزان.خواست بپرسد نیکی و پرسش,اما بی حرف فقط نگاهش کرد.نیم تنه ی زرشکی و نیم پای ستش حسابی به رنگ سبزه ی پوستش می امد.موهای اتو خورده اش رسیده بود تا زیر گوشهایش.
سوزان لیوان آب طالبی را گرفت سمتش.جای لیوان دست سوزان را گرفت و کشید روی سینه اش:بیا اینجا!
romangram.com | @romangram_com