#تا_آسمان_پارت_156

غصه پر شد توی دلش. مادر شدن?دلش میخواست بگوید″ اگه پدر بچه پیدا شد.. حتما به مادر شدن هم فکر میکرد...″

_یه دلم مونده پیش تو ,یه دلم تو تبریز...

نشست پشت جزیره و گوشی را گرفت توی دستش:آخه مادر من نگرانیت بی مورده..

مهتا که اونجا سرش گرم درس و دانشگاهشه.. هر چند وقت یه بارم یا شما میرید دیدنش یا اون میاد.. منم خدا رو شکر مشکلی ندارم به اینجا عادت کردم ومشکلی هم ندارم...

گنده ترین دروغ عمرش را گفته بود.

صدای آهش را شنید :مهراد چی کار میکنه?

سوال بعدی اش را بعد مکثی طولانی پرسید:خوبه باهات?

پشت دستش را گذاشت روی پیشانی و خم شد روی کانتر. خوب بود?بد بود?اصلابود?.. از آدمی که وجود خارجی نداشت چه انتظاری می رفت?

سری برای خودش تکان داد و چشمهایش رابست.انگار مادرش از سکوتی که کرده بودبرداشت دیگری داشت که دو باره به حرف آمد.

_تا بیاین اخلاق و رفتار همو بشناسین.. اختلاف و جرو بحث پیش میادویه چیزه طبیعیه.خونه ای نیست که توش حرف و حدیث نباشه مهم اینکه زن مدیریت داشته باشه توزندگیش.باید بتونه با سیاست رگ خواب شوهرشو پیدا کنه.....اونوقته که مرد مثل موم توی دستهاشه...

زل زد به کف دستهایش....موم.. مرد.. مدیریت...مهراد... مهراد... و مهراد......

***


romangram.com | @romangram_com