#تا_آسمان_پارت_155
علی رغم دردی که توی سینه اش ریخته بود,لبخند روی لبش آمد :دستتون درد نکنه...
_نوش جونتون باشه.. فکر کنم باقالی پلو خوب باشه .. ضررش هم واسه حاج خانوم کمتره.. ماهی دودی نزاری سر سفره.... مرغم بزاری کنارش که اگه با ماهیچه نخوردبا مرغ بتونه بخوره...
فکر خوبی بود.باقالی پلو درست میکرد و از آن قیمه های زعفرانی معروفش که حاجی عاشقش بود. کمی کشک بادمجان و دلمه هم میگذاشت کنارشان.
_اونروز که اونجا بودیم حاجی مرغ وماهی آورد واستون.. اونارم برات بسته بندی کردم... یه رون یه سینه..
خیار را خرد کرد روی گوجه و پیازنگینی شده وکنار گذاشت:دیدم اتفاقا.. دست حاجی هم درد نکنه...
طبقات فریزرش پرشده بود . احتمالا با این شرایط تا آخر تابستان هم خالی نمیشد.
_هوای اونجا چه طوره?
پووفی کرد و چانه اش را کشید روی سر شانه ی چپش: مثل همیشه شرجی....افتضاح...
تن صدای دلواپسش نزدیکتر شد.
_مواظب خود باش مامان.. خواستی جایی بری با ماشین برو.. تو گرما بیرون نمون...
کمی نعناع زیر ساتور خرد کرد و پاشید روی سالاد.هرچند که این نگرانی ها کمی ازمادرش دور از انتظار بود.با این حال دلش را مچاله کرد:ای بابا... بچه که نیستم مامان... حواسم هست..
_دست خودمه مگه..?مادر میشی ایشالا میفهمی من چی میگم
romangram.com | @romangram_com