#تا_آسمان_پارت_154

در تراس را بازکرد و دوباره برگشت:دیگه چاره چیه مامان?

صدای فوت شدن نفس مادرش پیچید توی گوشی.

_از حاج خانوم اینا چه خبر?

کمی از غذا را چشید و نگاهش کرد. صورتش جمع شد.باز هم خیلی بیشتر از آن مقداری شده بود که باید. ظاهرا دوباره باید راهی فریزش میکرد. :خوبن.. سلام

میرسونن.....اتفاقا پریشب اونجا بودم...واسه فردا شبم من دعوتشون کردم....

_کار خوبی کردی.حالا چی میخوای درست کنی?

لب پائینش برگشت,شانه هایش را فرستاد بالا:خودمم نمیدونم...

مادر جون که فشار داره.. نمیتونه هر غذایی رو بخوره.. سیمین هم که یکی بدتر ازاون...

در یخچال را باز کرد و خیار و گوجه ای برداشت و.پنجه ی پای راستش را چسباندبه پشت ساق پای چپش.ماند پای سینک:حالا تا فردا فکرامو میکنم...

_توی کشوی اول فریزرت برات پیاز داغ و سبزی سرخ شده گذاشتم و چند بسته هم باقالی پاک شده و لوبیا..یه دو پرسی هم برات دلمه پیچیدم آماده گذاشتم ,فقط کافیه یه استکان آب بریزی روش بزاریش بپزه...

تلفن را روی گوشش جابه جا کرد. مادرش هنوز داشت توضیح میداد.

_ایشالا تابستون که اومدی دو باره برات آماده میکنم که ببری.


romangram.com | @romangram_com