#تا_آسمان_پارت_153
***
گوشی را نگه داشت بین گوش و شانه و فلفل دلمه ای های قرمز را خرد کرد روی گوشت.
_ساعت چهاره دختر... تازه ازین به بعد میخوای ناهار بخوری...?!
چاقو را انداخت توی سینک:وقتی صبحونه ساعت یازده و نیم دوازده باشه دیگه ناهارم زودتر از : نمی شه که.
به صدای متعجب مادرش دستش روی در ماهیتابه مکث کوتاهی کرد.
-مگه مهراد واسه ناهار نمی یاد
نفسش را حبس کرد. گوجه های نگینی را از روی تخته سر داد تو تابه:نه!کجا بیاد اینهمه راهو?
_ مگه چقد راهه ?همش نیم ساعته دیگه?
دلش را باید به دل خوش کنکهای مادرخوش خیالش خوش میکرد.؟ یا مینشست برای
بخت سیاهش خون گریه میکرد.....؟کدامیک؟
باید الان بانو خانوم اینجا بود و روزگار گندش را به چشم میدید.کمی فلفل روی محتویات تابه سابید و بالا پائینش کرد.
_یعنی صبح تا شب تنهایی تو اون خونه?
romangram.com | @romangram_com