#تا_آسمان_پارت_152

_به به چه با سلیقه.... حیف نیست اینو بخوریم.?

به تعریف سیمین لبهایش با بی حالی کش آمد. نگاهش به بته ی طلائی بود و خلا ل پسته های خوشرنگ سبزی که ریخته بود وسطش.׃آره واقعا.. انتظار نداشتم انقده خوشگل بشه...

زرشکهارا ریخت دور برنج و دیس را بلند کرد.

_بهتره بری پیش حاجی تو رستوران...

خندید:بشم مسئو ل تز ئین برنج....حیف نیست این همه استعدادحروم بشه ...والا...

صدای خنده ی پر صدای سیمین باعث شد خودش هم بلند بخندد.

_فکرشو بکن بری وردست حاج حجت...

یاد شکم بزرگ حاج حجت افتاد و گونه های همیشه سرخش.برگشت سمت سیمین:مگه هنوز تو رستوران کار میکنه...?

_آره.. ولی رفته شعبه یک ...

_جدی?چرا...?

_به خاطر رفت و آمدش... اونجا نزدیک خونش بود و مهرادم موافقت کرد....تو این چند سال خیلی ها اومدن و رفتن, و لی حاج آقا , حاج حجت و پویا رو هر طور که بودنگه داشت...

پویا را خوب یادش بود .میانه ی فوق العاده خوبی با محمد داشت.کبابهای متری اش حرف نداشت.. آه کشید و دیس را برد توی هال...


romangram.com | @romangram_com