#تا_آسمان_پارت_151

بشقابها ی گل سرخی را برداشت.دستهایش لرزید. از درون یخ کرده بود.

_آسمان?

بشقابها را گذاشت روی ناهار خوری و برگشت سمت حاجی:بله?

_مهراد گفت منتظرش نمونی ممکنه شب دیر وقت بیاد...

فکر کرد دیر تر از دو ...؟

لبهایش را محکم فشرد:باشه اشکالی نداره.. خودم میرم باآژا...

_ماشینو نیاوردم تو, میمونی خودم میبرمت...

سری تکان داد . قبل از ورود کاملش به آشپز خانه,صدای پچ پچ حاج خانوم را شنید

_نگفت چی شده حاجی?

_نگران نباش ..چیزی نشده... گفت یه کم سرم شلوغه..

صدای آرام صحبتهایشان هنوز داشت می آمد.نفهمید چرا گلویش کیپ شد.کاسه ی چشمش تیر کشید.میترسید با بالا کشیدن نفسش ,هق بزند.

سرش را تا جا داشت پائین انداخت و خودش را با تزئین برنج سرگرم کرد.


romangram.com | @romangram_com