#تا_آسمان_پارت_150
حاجی آستین پیراهنش را با دو انگشت کنار زد و نگاهی به ساعتش انداخت.
_مهراد دیر نکرد حاج خانوم?
نشست روی مبل.قلبش دوباره داشت می کوبید. سعی میکرد نگاهش به نگاه حاجی نیفتد.
_ آسمان.... زنگ زدی بهش ...نکنه فراموش کرده.?
_بله گفتم بهش..
البته که زنگ نزده بود . فقط قبل از آمدن پیامی برایش فرستاده بود که بی جواب مانده بود.دامن یشمی اش را روی زانومرتب کرد و سعی کرد لبخندی که میزند طبیعی باشد.
حاجی نیم نگاه تیزی به صورتش انداخت و ایستاد . با رفتن حاجی به اتاق,خودش هم همراه حاج خانوم رفت به آشپز خانه.
_حاج خانووم سفره رو بندازین دیگه...
انگشتانش دور دسته ی سینی محکم شد. بزاق تلخش را بلعید و پشت به سیمین ایستاد.
_نمونیم مهرادم بیاد..?
صدای حاجی را از توی سالن شنید.
-زنگ زدم گفت نمی رسه بیاد
romangram.com | @romangram_com