#تا_آسمان_پارت_149
خنده اش گرفته بود. سوال همیشگی حاجی به محض پا گذاشتنش توی خانه.داشت برمیگشت به آشپز خانه که بلند گفت: تو اتاقه ...دارن نماز میخونن
فنجان را از دست سیمین گرفت ׃خسته نباشی سیمین خانوم حالا این دفه شما بشین من چائی میارم..
سیمین با لبخند دستی به پشتش زد.
_زنده باشی .. پس تا تو چائی ها رو میریزی منم سس سالادو درست کنم بعدش دیگه میام میشینم.
شیر سماور را باز کرد و فنجان را گرفت زیرش. یکی یکی پرشان کرد.سرش را بلندکرد و گردن کشید تا قفسه ی ادویه های حاج خانوم. آنجا همیشه گل سرخ یا هل ومیخکی پیدا میشد.
چشمش روی شیشه ی دردار, به بهار نارنجهای خشک شده افتاد. لبخند زد وتوی هرکدام از فنجانها تکه ای از گلهای خوش عطر بهاری انداخت وپشت سر سیمین از آشپزخانه رفت بیرون.
_قبول باشه مادر جوون...
مقنعه ی سفید هنوز روی سرش بود و تسبیح لا ی انگشتانش:قبول حق باشه مادر..
سینی چای را گرفت جلوی حاجی:بفر مائید..
نگاهش کرد . صاف و اتو کشیده.به عادت قدیمها دست چپش چفت بندحمایلش بود.فنجان چای را برداشت.بوئید و با لبخند تشکر کرد.
-دلمون برای چایی های تو تنگ شده بود
با لبخند نوش جانی گفت و چای حاج خانوم را هم گذاشت کنار دستش.
romangram.com | @romangram_com