#تا_آسمان_پارت_148

هول و ولای ته دلش موقتا آرام گرفت,اما نگاهش نه. برای چند دهمین بار چشمش رفت تاروی ساعت.....بیشتر از چهل دقیقه ازآن یک ساعت حاج خانوم گذشته بود و هنوزخبری ازاو نبود.حال خودش را نمیفهمید. دیدن یا ندیدنش هردوبه یک اندازه اضطراب به دلش روانه میکرد.

_حاج خانوم این عروس خانوم ما نیومده هنوز...?

لبخند به لبش آمد وسینی چای را گذاشت روی کانتر و سرکی توی هال کشید:سلام...

چرا اومدم...الان میام

صورت حاج مرادی با دیدنش باز شد:به به خانوم خانوما... خوش اومدی

حاجی جعبه ی شیرینی را داد دست سیمین .دست جلو رفته اش را گرفت و کشید سمت خودش.شقیقه اش را بوسید و چشمی توی صورتش چرخاند.

_ماشینت دم در نبود.

این جمله ی خبری یعنی اینکه "با چی اومدی".لب بالائی اش را کشید زیر دندان. کمک کردتا حاجی کتش را در بیاورد.

_پیاده اومدم....دلم برای رشت تنگ شده بود... خواستم یه کم قدم بزنم...

کت را زد به گل میخ پشت دری

_حاجی با لبخندی یک وری سری تکان داد.

محبوبه کجاست? –


romangram.com | @romangram_com