#تا_آسمان_پارت_147
-مهراد چی کار میکنه? حالش خوبه?
سرش را بلند نکرد. خیره به انگشتری فیروزه حاج خانوم لب زد:اونم خوبه...
_دیروز قبل تماسم با تو به اون زنگ زدم و باهاش صحبت کردم. دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و چشمم به در. با خودم گفتم میدونه اومدم حتما میاد یه سری به من میزنه.ولی خبری نشد.حاجی هم نذاشت دو باره زنگ بزنم...صبح تا حاجی رفت دو باره بهش زنگ زدم.. ...گفتم حداقل زودتر بیاد .... نمونه واسه شب اونم گفت باشه.
نگاه حاج خانوم گذری به ساعت زد:تا یه ساعت دیگه باید پیداش بشه....
با این حرف خودش را باخت. انگار که توی دلش رخت میشستند.قلبش توی حلقومش آمده بود.
با خودش فکر کرد بعد یک هفته,آمادگی برخورد با او را دارد یانه.؟انگشتان سردش رافشرد توی هم. جوابش یک "نه"قاطع بود.
در قابلمه را برداشت .هوومی کرد وعطر خوش سیر و شوید را به ریه فرستاد.نگاهی به قل قل قابلمه ی کوچکتر انداخت و محتویاتش را هم زد.
لبخندش با دیدن فسنجان خوش آب و رنگ ,جان گرفت:این همه غذا رو کی میخوادبخوره سیمین خانووم?مهمون داریم مگه?
سیمین با سر کفگیر زد روی بازویش:بعد این همه مدت اومدی و تازه میپرسی مهمون داریم.....نترس مهراد نمیزاره غذایی از سر میز برگرده.
یاد هیکل عضلانی ودرشتش که افتاد حق را به سیمین داد.
صدای زنگ در آمد ,ضربان قلبش دو باره بالا رفت.کمی روی صندلی جمع و جور شد.
سیمین برای باز کردن در رفت.از همان جا صدایش را بالا برد:حاج آقاست.
romangram.com | @romangram_com