#تا_آسمان_پارت_146
نفسی از روی پیراهن گلدارش برداشت. سر بلند کرد و از بالای شانه های حاج خانوم سیمین را دید. ایستاده بود میان چار چوب در .
_سلام... سیمین خانوم...
سیمین قدمی نزدیکش شد:سلام .. عزیزم!
بغلش کرد و صورتش را بوسید: به خونه خوش اومدی!
دود اسفند را چرخاند بالای سرش و به داخل هدایتش کرد..
نگاهش با اشتیاق می چرخید روی در و دیوار خانه... روی راحتی های زیتونی طرح لانه زنبو ری اش, پرده ها,قالی ها,روی چلچراغ های قدیمی پنج شاخه برنزی اش.دست کشید روی دسته ی مبل و نرمی دستمال قلاب بافی ابریشمی را لمس کرد.
سرش را با تعارف سیمین روی شانه چرخاند׃دستتون درد نکنه,زحمت نکشین سیمین خانوم!
_نوش جونت عزیزم ,چه زحمتی...
فنجان گل سرخی چای را برداشت و گذاشت روی عسلی کناره ی مبل.حاج خانوم دستش را از روی پابرداشت و سفت گرفت.
_تو خونه راحت هستی? کم وکسری که نداری مادر?
_نه خدا روشکر مشکلی نیست....
نگاه حاج خانوم کمی روی صورتش ماند.لبخندش میان حجم کمرنگی از نگرانی وتشویش روی لبش رنگ گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com