#تا_آسمان_پارت_145
پیش چشمش که لرزید خودش را پیدا کرد. سبد گل را داد به دست چپش وانگشت فشردروی زنگ .در با صدای تیکی باز شد که لبخند به لبش آورد.
عادت حاج خانوم را میدانست. در را بی هیچ پرسشی باز میکرد ومنتظرمی ایستاد پشت پنجره های بزرگ ورودی .......
نگاهش از روی حوض مستطیلی کشیده شد تا امتداد درختان نارنج....
عطر میخکهای بنفش فضای حیاط را پر کرده بود. سرش سمت پله ها چرخید.......
آغوش بازحاج خانوم را که دید نفسی از سر شوق کشید و همه ی آن فاصله را باقدمهایی بلند طی کرد. سر روی سینه اش فشردو شانه هایش را بی اراده چنگ زد...خود داری ,کارش نبود.
صدای مهربان حاج خانوم را کنار گوشش شنید.
_خدا یا شکرت...!
پلکهای نم گرفته اش را بلند کرد.چانه اش جمع شد از شدت بغض.
_یعنی باور کنم که خواب نمیبینم?
صورتش را با دستهای پیرش قاب گرفته بود.
-یعنی این توئی که بالا خره از این در اومدی تو...?
حاج خانوم دست کشید روی شیار گونه اش.روی رد اشکهای از سر شوق و دلتنگی اش.
romangram.com | @romangram_com