#تا_آسمان_پارت_144

سرش را پائین انداخت.زبری پانسمان سفید مچش را لمس کرد.باخودکارآبی روی آن نوشت"مهراد"بعد زیرش نوشت "ازت متنفرم".

پوزخندی زد به خودش.

مهراد!

مردی که جز اشک و حقارت و درد نبخشیده بود.... این مرد برایش این روز ها خلاصه شده بود در دوکلمه;صدای پا....

بیدار میماند تا طنین قدم های پر صلابتش سکوت راه پله را بشکند....می ماند تا در هال باز و بعد بسته شود.. ...آنقدر منتظر می نشست تا صدای پاهایش بپیچد توی راه رو..

گوشی را مشت کرد و دستهایش را روی کتاب جمع . سر گذاشت روی ساعدش.انگاراین بازی تازه داشت به قسمتهای جالبش میر سید.

چرا فکر کرده بود میتواند بعد مدتها آن آرامش گم شده ی زندگی اش را پیدا کند؟چرافکر کرده بود دوباره میتواند مثل یک آدم نرمال زندگی کن

اعتماد کرده بود و دو باره از روز گار سیلی خورده بود,اینبار به مراتب دردناکتر....

پاهایش را کشید روی صندلی... زانوهایش را توی سینه جمع کرد.میتوانست تن تنهایی هایش را به آغوش بکشدو مدیون سخاوت دستهای خودش باشد.

***

نگاهش به در سفید رنگ آشنا بود و خانه ای که مثل همان روز ها قد کشیده بود پیش چشمش,بدون کمترین تغییری... با همان نمای آجری قهو ه ای باهمان بند کشیهای سفید,با همان پنجره های طاقی... با همان نسترنهای شانه ی دیوارش...همه چیزهمانطور بودکه باید,جز خودش!

خودش دیگر همان آدم گذشته نبود. انگار که قرنها از آن روز ها میگذشت... حسرت دوباره دیدن آن آدمها ,آن لحظه ها تا ابد توی دلش میماند.


romangram.com | @romangram_com