#تا_آسمان_پارت_143

_ای بابا... این حرفا چیه.. ان شا ا.. یه چند بار دیگه هم میرید.. مطمئنم که خوب میشین...

_دفعه ی بعد دیگه با هم میریم... بدون شما ها لطفی نداشت به خدا.. هر جا رو نگاه میکردم ,هر جا میرفتم شما ها می اومدین جلو چشمم...

تکیه داد به صندلی:من که از خدامه...

_نمی خوای بیا ی یه سر به مادر پیرت بزنی?

صفحات کتاب را بی هدف ورق زد.نگاهش به مچ باند اژشده اش بود. دکتر چندروزقبل گفته بود ضرب دیده اما خوشبختانه شکسته گی نه....

نفسش را از سینه داد بیرون....غم صدای حاج خانوم ته دلش را میلرزاند لب گزید:چرا... مگه میشه نخوام... ولی یه امروزو استراحت کنین.. خسته ی راهین.. ایشا لافردا میام و میبینمتون...

صدای نفسش را شنید:باشه مادر ... باشه...... اصرار نمی کنم... پس واسه شام بیاین...

_نه دیگه.. زحمت نمی دیم... بعد شام می یا....

_آدم رو حرف بزرگترش حرف نمیاره...

خندید:آخه..

_آخه ماخه هم نیار .. دست تنها که نیستم دختر ,سیمین هم هست دیگه به مهرادم بگوزود بیاد ونمونه واسه نصفه شب...

لبخند غمگینی روی لبش آمد." چشمی "گفت و خدا حافظی کرد.


romangram.com | @romangram_com