#تا_آسمان_پارت_142

هر چند از آیسان همچین وعده هایی بعید به نظر میرسید اما آدم بد قولی هم نبود.سرش میرفت حرفش اما نه.....

نفسی به سینه فرستاد. غروب شده بود و ماه سرد از گوشه ی شیروانی تراس پیدابود.همانطور که نشسته بود ,از روی صندلی به پهلو خم شد و کلید برق را زد. با حالی نا متعادل دست انداخت به پایه ی صندلی و مانع سقوطش شد.

دستش را به لبه ی میزدونفره ی گرد زد. لق لق میکرد. نتوانسته بود درست جابیندازتش.میز وصندلیها را صبح باکلی مکافات , به تراس آورده بودو حالا نشسته بودرویش.

گوشی هنوز توی دستش بود که دوباره لرزید. با دیدن شماره حاج خانوم,نفسش را باهیجان بیرون داد:سلام.... مادر.. جووون...

_جانم مادر.... سلام... خوبی عزیزم...?

صدایش را که شنید نفهمید چرا بغض کرد:من.. خوبم... شما خوبین... حاجی خوبه?

_شکر... الحمد ا...ماهم خوبیم..

موهایش را با پنجه فرستاد بالا:اومدین یا هنوز اونجائین?

صدای خنده ها ی حاج خانوم لبخند به لبش آورد.

_نه مادر.. یه ساعتی میشه رسیدیم...دیگه دلم داره براتون پر میکشه...

_خوش گذشت?بهتر شدین?

_خدا رو شکر بد نیستم... ولی میدونم موقته.... این پادرد گمونم دیگه تا آخر عمر بامنه...


romangram.com | @romangram_com