#تا_آسمان_پارت_141

_خوشگله با ما به ازین باش......

حتی سرش هم نچرخید .لایق فحش هم نبود.

روز بلند بهاری کم کم داشت میرسید به شب.عجله ای برای رفتن نداشت. کسی هم نبودتا نگران دیر برگشتنش باشد...نگاهی به آسمان ارغوانی غروب انداخت .

خوش بود با دنیای خودش... دنیایی که جز خودشان , کسی سهمی ازآن نداشت....مسیرش را از لابه لای سپیدارهای تناور فضای سبز مرکز خیابان ,طولا نی کرد و پیچید به راسته ی اصلی بازارچه...

بوی ماهی و سبزی های تازه ی محلی زد زیر شامه ی احساسش.

برق لبخند چشمهایش را نوازش کرد.قدم به قدم ,کنار بساط روستایی ها می ایستاد ونگاه میکرد ... ذوق داشت.. مثل بچه ها همه چیز برایش تازه بود و شگفت انگیز.......

انگار دوباره به دنیا آمده بود وداشت,زندگی را از سر تجربه میکرد...

شاید اگر مثل قدیمها کمی اینجا قدم میزد,کمی عطر دارچین گرم را ازحجره های رشته خشکاری نفس میکشید....میتوانست کمی...فقط کمی آرام بگیرد.

میگشت... چانه میزد سر قیمتها ....تو صف رشته خشکار می ایستاد .خرید میکرد و قبل تاریکی برمیگشت خونه.....

***

لبخند هنوز روی لبش بود که تلفن را فشرد به قلبش. صدای آیسان حال خوشی نصیبش کرده بود.

این چند روز برایش مثل چند سال گذشته بود.لبهایش را با لبخند به دهان کشید .آیسان هم انگار حال و روز بهتری نداشت که از دهانش پریده بود ״توی اولین فرصت میام پیشت״.


romangram.com | @romangram_com