#تا_آسمان_پارت_140
عادتش داده بود به خیال پردازی... به اینکه خاطره هایش را هر چند وقت یکبار زیرورو کند....
سخت بود!
عین تجربه ی یک درد,طاقت فرسا بود و توانش را میگرفت...
اینکه ببینی و چشم ببندی... اینکه یک روزی که خیلی هم دور نبود..
روی همین سنگفرشها ی آجری رنگ قدم زده بودند.. ...اینجا شاهد تمام لحظه های عاشقی اش بود.... شمایل آن دریای آرام,پرده ای پیش چشمش کشیده بود... هر جا سرمیگرداند میدیدش.....حسش میکرد.. گرمای دستهای اورا بین سردی همین دستها حس میکرد...
"تو این پیاده رو,بین همین مردم........ با اشتباه اما,خیلی تو رو دیدم
اینکه چرا نیستی ,من این سوالو از......هر کس که میدیدم ,صد بار پرسیدم"
_از کدوم خیابون.... کدوم کوچه میشه بتو رسید...?خودت یه راهی پیش پای من روشن کن.... عشق کهنه ی من!
ماند روی خط سفید وسط خیابان.نگاهش تا چشمهای خندان مرد پشت فرمان رفت و دوباره برگشت.دسته ی کیف را بین انگشتانش جمع کرد.
این توقف بیجا ,وسط این بلبشو و ترافیک سنگین ,مطمئنا لزومی نداشت..
با تکان آرام سر تشکری کرد وبا قدمهایی بلند رد شد.
صدای بلند مرد را از پشت سرش شنید.
romangram.com | @romangram_com