#تا_آسمان_پارت_139

از پشت نگاه ابری اش,تصاویربا بی رحمی می آمدند و میرفتند....

لعنت به خاطره... لعنت به این شهر....

میترسید ... میترسید حتی نفس بکشد....نفس هایش از بغضی فرو خورده لبریزبود....داشت سَر میرفت ... این قلب...این سینه.... این چشمها.. .

کیف را روی شانه جابه جا کردوسرش را پائین انداخت...

مهار فکر و خیال سرکش دیگر به اختیار دست دلش نبود... نمی توانست!

آکنده بود از گذشته و دیگر نمیتوانست خالی شود....

نگاه لغزانش را بالا گرفت :حالمو میبینی?حالا که تو نیستی بیشتر از همیشه محتاج اینجام...محتاج این هوام...... عاشق اینجام محمد ....عاشق هر جایی که تو رو یادم بیاره عزیزم...

"انگار قدمام به این خیابونا.......... وقتی که تو نیستی بد جوری وابسته ست

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا.......حتی خیابونم از قدمام خسته ست"

ایستاد حاشیه ی خیابان بلند... حتی نگاه های خیره ی برخی آدم ها هم اذیتش نکرده بود...

قیل و داد دستفرو شها ... صدای بوق ماشین هاوهمهمه ی پیاده ها...حواسش را پرت میکرد .. هلش میداد وسط معرکه ای بنام زندگی!

نقطه چین های بی شمار زندگی ,توی این سالها,بد عادتش کرده بود...


romangram.com | @romangram_com