#تا_آسمان_پارت_138

***

توهمهمه ی این پیاده روها.... تو ازد حام آمد ن ها و رفتن های آدمهایش... قدمهای خسته اش,بی اراده کشیده میشد توی کوچه پس کوچه ها ی خاطره....

عطر خوش گلهای محمدی را از زنبیل های حصیری حاشیه ی خیابان نفس کشید....اردیبهشت بود وماه گل...موسم بهارنارنج و عشق...

دوست داشت کوچه به کوچه,خیابان به خیابان این شهر را قدم بزند.

حالا که دو باره برگشته بود, فکرش را هم نمیکرد تا این اندازه دلتنگ شده باشد.....

بعد ماه ها دو باره داشت هوای غریب این شهر را نفس میکشید......

هوایی که عطر روز گار گذشته را میداد... شمیم مهربان خانه را......

پیچ پیاده رو را رد کرد و قدم از قدم برداشت....نگاه مشتاقش با ولع می چرخید ,روی تک تک مغازه هاو ویترینهای رنگارنگشان.... روی نیمکتهای کنار خیابانش...

روی چنار ها ی سالخورده اش...روی سنگفرشهای شکسته اش....

حتی غریبه هایی که گهگاه با تنه ای از کنارش رد میشدند...

غریبه تر از خودش هم مگر بود؟

نه!... غریبه نبود.. این پیاده رو ها این کوچه ها....بهتر از هر کس صدای قدمهای آشنایش را میشناختند...


romangram.com | @romangram_com