#تا_آسمان_پارت_137
_پاشو ... ببین منو....بالاخره اومدم....پاشو محمد.....بسه بلند شو...آسمانت
اومده...همونی که طاقت اشکاشو نداشتی...همونی که میگفتی تا تهش پاش هستی...
انگشت کشید روی خطوط طلائی.. قطره قطره ی اشکهایش از نوک بینی راه گرفته بود
روی سنگ مزارخم شد .انگشت به لبهایش چسباند و گذاشت روی خطوط نام "محمد":جای بوسه ای که یادم رفت قبل رفتن رو صورت خونیت بزارم ......جای خالیش همیشه رو لبهام دردمیکنه.
سرش را خم کرد و آستین روی چشمهایش کشید:بابا فرهاد همیشه میگه گرم و طولانی خداحافظی کنین ....شاید که آخرین دیدار باشه.
نمیدانست که چقدر آنجا ایستاد. زیر سایه ی بزرگ درخت قاصد پیر....
باد گلهایش را می آورد...و میبرد....
عطر عودی آمد و پیچید توی سرش...چشمهایش رابلند کرد سمت روشنایی نیلی آسمان وعده ی دیدار ما
همینجا.......
زیرهمین سنگ سیاه
میان آغوشی که تا ابد برای من گشوده است.
دست کشید روی صورتش.سرش را چرخاند و دورشد.
romangram.com | @romangram_com