#تا_آسمان_پارت_136
نگاهش را داد به پیش رو. طاقی سبز رنگ از میان شاخه های گل قاصدک پیدا بود.
نفس بلندی از عطر خاک و نم گلاب گرفت .
دسته گل را رها کرد و سر روی سردی سنگ گذاشت:اون زیر سردت نیست؟
.انگشت روی خطوط طلایی کشید و یک قطره اشک افتاد روی نامش:حتی نتونستم یه دل سیر ازت خداحافظی کنم نامرد.
لب گزید و هق زد.
تلختر از خداحافظی هم هست.فرصت واپسین آغوش و بوسه را.....آخرین نگاه راتجربه نکردن.
این همان جراحتی ست که سرش تا ابد باز می ماند و دلت را آتش میزند.
سر روی بازویش گذاشت و چشمهایش را با درد بست.
تمام عمر یک لحظه بود و آن یک لحظه را به هیچ از دست داده بود.
دست روی خطوط کشید.
سنگ خاک نشسته ی مردی که روزی روزگاری نه خیلی دورگفته بود "عاشقش شده".
سر از روی ساعدش برداشت... با پشت دست کشید روی مسیر اشکهایش
romangram.com | @romangram_com