#تا_آسمان_پارت_135

برگشت برای رفتن که منصرف شد و ایستاد...

-اون آدم نیست ,وجدان من کجا رفته.....?

از اتاق بیرون رفت و با ملحفه و لحافی برگشت.لبخند رضایتی زد. چهار خانه های آبی لحاف لایکو ,همرنگ خطوط عمودی پرده بود.ملحفه را تازد و گذاشت روی بالش او...

کف دستش را کشید رویش... کرکره ها را کشید . پنجره را باز کرد و از خانه بیرون زد.

قدمهایش کنار ماشین مکث کرد. بعد از آن روز نحس , هرگزپشت رل ننشست.دست کشید روی کاپوت سرد.

دو سال از آن روز ها گذشته بود. مهتا میگفت باید برگردد به زندگی....

میگفت باید بشود همان آسمان گذشته....

بغض, ته گلویش بالا و پائین میشد... آسمان گذشته?!

مهتا گفته بود مرده ها هر گز بر نمیگردند به زندگی...

مهتا خوب میدانست و با این همه... انتظاردوباره زنده شدنش را میکشید.....

***

دسته ی گلهای داوودی میان انگشتانش چنگ شد و قدمهایش بلندتر.


romangram.com | @romangram_com