#تا_آسمان_پارت_134

نفس آرامی کشید. شال مشکی را میان دستهایش فشرد وچشم بست.

لحظه به لحظه ی آن روزها شبیه فیلمی صامت روی دور کند از برابرش میگذشت ودستهای خودش که یک سر آن زندگی را با سماجت چسبیده بود و رها نمیکرد.

***

توی آینه به قیافه ی فلک زده اش نگاه کرد.

کبودی ها زیر لایه غلیظی از کرم پودرکمرنگ شده بودند.

شال رابی قید انداخت روی فرقش. عینک را گذاشت روی موهایش .خم شد و یاسین جیبی و تسبیح تربت را از لای سجاده برداشت.نگاهش کرد و گرفت زیر بینی اش.

بوئید و بوسیدش.عطر دستهای مهربان مامان نیرش را میداد. تسبیح ,کف دستش مشت شد . باید نذرش را ادا میکرد.

شب قبل تا یک ساعت بعد برگشتن او ,جمع شده بود همانجا پشت در.تا خود صبح بیشتراز ده بار ,با ترس از خواب پریده بود.

توی راه رو ماند. نگاهش از قاب در,چرخی توی اتاق مهراد زد وماند روی تخت.....

_یعنی ... همه ی... شبو بدون لحاف خوابیده...?

کیفش را انداخت روی دوش و در کمد را باز کرد. پیراهن و شلوار مچاله ی مهراد ته کمد خالی بود.

لب پائینش را گرفت زیر دندان... شانه ی راستش را بالا انداخت...


romangram.com | @romangram_com