#تا_آسمان_پارت_133

لرز به شانه هایش نشست.سرش را بلند کردو همانطور زیر نور کمرنگ حبابی چسبیده به سقف, به التهاب صورت و چشمهای بی رمقش نگاه کرد.انگار که چند دست با مشت افتاده باشد به جان صورتش. هیچ چیز از لبخندش باقی نمانده بود.

پلک زد روی تصویر خودش و سعی کرد چیزی شبیه لبخند روی لبهایش بتراشد.صورتش که جمع شد انگشت شصتش را روی زخم گوشه لبش گذاشت که دوباره سر باز کرده بود.

لبهایش شل شد وسرخی خون را زیر آب شست.

موهای مرطوبش را از کنار شقیقه برد پشت گوش.پیراهن بلند سفیدش را دنبال خودش کشید ورفت به آشپزخانه یک ماگ آب جوش و یک بسته کاپو چینو ی خوش عطر.نشست روی صندلی چوبی وخیره شد به درختان بلند باغ چشم بست و منتظر ماند تا دیواره های سرامیکی ماگ میان انگشتانش خنک شود.

از خودش خسته بود.در خیالش آنقدر تنها بود که شادیها به گریه افتاده بودند.زنی تاریک ,که اعتقادش به نور داشت رنگ میباخت.زنی که لبخندهای پیدا و پنهانش را جایی درآرامش روزهای قدیم خاک کرده بود .....زنی که دوباره ترس اززندگی رااز سر گرفته بود .

توی همین فکر ها بلند شد .باید میرفت. امروز جمعه بود.

جمعه های متروک...جمعه ها ی اشک...جمعه ی ها با او....جمعه های بدون او.

پرواز کرد سمت اتاق.قلبش روی دور تند بود و تمام تنش نبض.

یادش به جمعه های دور افتاد....روزهایی که توی آپارتمان کوچکشان.....همان که دیوارهای صورتی و سفیدش پراز قاب عکسهای دونفره اشان بود وپنجره های روبه آسمان داشت....همانی که صبح ها آفتاب لابه لای پرده های حریرش می افتاد ...خودش چای دم میکرد و او دست میبرد به ادامه ی موهایش....

ساعتهای دلپذیر و فراموش نشدنی صبح های جمعه....چقدر خوب بود که آن زمانهاخوشبختی کوتاه اما عمیقی را تجربه کرد.

اما بعد آن دیگر هیچ چیز به جای قبلی خود باز نگشت.

نه او....نه خودش...و نه دیگر جمعه ها.جوری که گاه شک میکرد که اصلا از ابتدا هموجود داشته باشند.آن روزهای آخر...اوج زندگی بود .عطر دلپذیرش ،هنوز بعد تمام آن اتفاقات،لابه لای تمام فکرها بی وقفه جاری بود...ودستخط زیبای اوروی همان جزوه ی قدیمی که میان جعبه ی معرق جا خوش کرده بود.


romangram.com | @romangram_com