#تا_آسمان_پارت_132
داشت بلند میشد که با صدای باز شدن درهای حیاط قلبش ریخت.
تنش در آنی به عرق نشست. نفهمید چه طور با مهتا خدا حا فظی کرد.گوشی را توی مشت فشرد و دوید توی اتاق. پشتش را تکیه داد به در ودست روی قفسه سینه اش گذاشت. قلب لعنتی داشت میزد بیرون.کف دستهایش را فشرد روی دهان
_ خدایا.... یه تسبیح صلوات نذر سید جواد میکنم.... کاری به کارم نداشته باشه......
تن شل و لرزانش وا رفت ....سر خورد روی در وهمانجا نشست.
***
صبح با ناباوری تمام ٬زودتر از همیشه از خواب پریده بود.خیلی خیلی زودتر ازعادتهای تمام این مدتش....از درد استخوان مچش.از تپش قلبی که توی خواب گرفته بود.انگار که توی خواب از ارتفاع افتاده باشد.
گوشی موبایلش را برداشته و به ساعتش نگاه کرده بود. هفت و بیست دقیقه.چشم دوخته بود به صفحه ی چوبی در و گوش سپرده بود به صداهای آن سو.بعد به خودش و به زندگی اش خندیده بود.زندگی ای که یک سور زده بود به سیاهی گور.
تا نیم ساعت همانطور زانو به بغل لابه لای ملافه و لحاف منتظر نشسته بود تا دوباره صدای درهای حیاط را بشنود. اینبار بسته شدنش را.
از روی تخت که بلند شد،حس کرد تمام مفاصلش از هم منفک شده اند.به دستش نگاه کرد و از سرخی و تورم غیر عادی آن وحشت کرد....از سکوت و تنهایی خانه هم.
راه رو تاریک بود و عطر تلخ و گسی میان هوای آن معلق.
سعی کرد نفس عمیق نکشد....چیزی توی دلش جمع شده بود و هر لحظه به طرزدردناکی حجم میگرفت.
شیر آب را یک دستی باز کرد. عملافلج شده بود. سرش را تا خروجی آب پائین آورد وصورتش را نگه داشت زیر خنکای آن.
romangram.com | @romangram_com