#تا_آسمان_پارت_131

-اتفاقا این توئی که داری اشتباه میکنی... لازم بود .....مخصوصا تو این شرایط که قراره دیگه تو شهر بزرگتری زندگی کنی.. نه دیگه بابااونجاست که کاراتو راست وریست کنه....نه آیسان جونت.... نه اینکه مهراد میتونه هر دم به دقیقه از انزلی بکوبه بیاد اینورو اونورت کنه...این مسخره بازیارم جمع کن دیگه آسمان یه کم به خودت بیا...دو سال عذاب دادی خودتو هی پاشو دی نشستی گفتی مقصر من بودم...اون اتفاق هم ممکن بود واسه هر کسه دیگه ای بیفته.... .... تقصیر هیشکی هم نبود...

چشمهایش را روی هم فشرد و دوباره باز کرد.نگاه نم گرفته اش رفت تا آن بالا بالاها.

تا آسمان پر ستاره ی شب... جایی که محمد همیشه میگفت "تو آسمونی.. منم پرندت...یه روز بالاخره میام تو دلت..."

نیش اشک گوشه ی چشمش را سوزاندصدای نگران مهتا می آمد.

_آسمان.... آجی....?

صدایش را به زحمت پیدا کرد:خوبم مهتا...

_د نیستی عزیز من... خوب نیستی فدات شم.... اینقده تظاهر نکن.. اینقده زندگی روبه خودتو بقیه زهر مار نکن.. والا به خدا بااین کارا محمد زنده نمیشه....

پیشانی اش را روی زانو گذاشت. زنده شدن محمد را نمی خواست. باید خودش میرفت..

توی هر لحظه ی این دوسال مرگش را از خدا آرزو کرده بود

با پشت مچ روی صورتش کشید و خمیازه ای ساخته گی کرد׃ مهتا.....خوابم گرفته..

برم .

_ا وا ... باش تا شووورت بیاد بچه...


romangram.com | @romangram_com