#تا_آسمان_پارت_130

لب گزید اما حرفی نزد.

_ بیچاره حاج خانو م مث رنگین کمون کلی رنگ عوض کرد تا ماسمالی کرد... ول کن با با .. اعصابم خرد شد...

صدای مهتا دوباره باز شد:از خونه خوشت اومد...?

لبخندش رنگ گرفت:آره دستتون درد نکنه...

_راستی غذای ممول تو کشو پائینی جزیره ست یه وقت نگردی دنبالش...

یاد ماهی کوچولویش افتاد. با خنده خم شد سمت در نیمه باز.میتوانست تلو لو نورهالوژن ها را روی تنگ استوانه ای ببیند.

_راستی سورپرایزوحال کردی?

لبش با پوزخندی کش آ مد. میدانست منظور مهتا چی بود.

_آره واقعا.... اونم چه سورپرایزی.....مگه دستم به آیسان نرسه....

_واسه چی مثلا... چیکار کرده مگه ... بده به فکرته...?

گره میان ابروهایش افتاد. باید سر فرصت با آیسان هم حسابی اتمام حجت میکرد׃اشتباه کرده خواهر من... تودیگه چرا....تو که میدونی ...

مهتااجازه نداد حرفش را تمام کند. صدایش جدی شد.


romangram.com | @romangram_com