#تا_آسمان_پارت_129
سکوت چند ثانیه ای پشت تلفن و "چی"بلند مهتا پشیمانش کرد
_یعنی چی نیومده... چه معنی داره مرد تا این ساعت بیرون خونه باشه? رستورانه تااین ساعت......آره?
سرش را تکیه داد به نرده و آهش را نکشیده،دوباره پائین فرستاد: نه بابا لابد جایی کارداره دیگه..
_لابد?یعنی خودتم نمیدونی کجاست و چی کار داره که تا حالا نیومده?عجبا... ساعتودیدی احیانا?حالا خوبه همش دو روزه که با همین که تا دو نصفه شب بیرون پلاسه.لابد یه سال دیگه اصلا نمی یاد...
پاهایش را گذاشت روی پله. مورمورش شده بود. نمیدانست از تاثیر حرفهای مهتا ست یاسرمای شب. شال نخی روی شانه اش را بیشتر دور بازو هایش پیچید و قوز کرد.
_ای بابا... چی داری میگی واسه خودت...?برم چی بپرسم ?نمیگه زنیکه ی دو روزه ,تو چی کاره ی منی که نرسیده سین جیمت شروع شده?
_یعنی چی آسمان?دیگه دارم به عقلت شک میکنم..دو روز یا دو سال مگه فرقی هم میکنه.?من تویه نصفه روز پرینت تلفنای ممد دیزل روهم در آورده بودم,تازه نه دوست پسرم بود نه شوهرم فقط یه پیشنهاد دوستی اجتماعی داده بود اونوقت تو نمیدونی شوهرت نصفه شبی کجاست....
پووف مهتا را شنید و بق کرد.
_والا اون یارویی که من دیدم همون نیاد بهتره.....
غرولندش را شنید.
-لا الا اله ا... اون روز که اومدیم خونتون وسایلاتو چیدیم یه بار زنگ نزد بگه
غلط کردین اومدین خونه....حالا تشکرش بخوره تو فرق سرش...
romangram.com | @romangram_com