#تا_آسمان_پارت_128

_نوچ!

ماگ را بالا آورد و با احتیاط لب زد. داغی اش دلچسب بود و یه جورخوبی آرامش بخش:پس با این احوال الان اونجا شبیه سرباز خونه هاست...کجا جاشون دادی حالا?

مهتا محتویات دهانش را با سر و صدا بلعید.

-ما مان و حاج خانوم و منصوره خانوم تو اتاق منن با مامان سارا....حاجی و بابا م توی هال... به همین سادگی.. به همین خوشمزگی...فقط خدا کنه حاج خانوم خرو پفی نباشه که آبروم پیش مامان سارا میره...

از تصور لب و دهان باد کرده ی حاج خانوم موقع خواب ,خنده اش گرفت:دلقک...!

کمی جابه جا شدو گرمای ماگ را چسباند روی گونه اش:مادر جون اینا چند روزاونجان?

_چه خبرته توام..?حالا بزار برسن بعد بپرس کی برمیگردن?چی کار مادر جون داری ?.. نکنه قربون صدقه ی خونت اومده پائین...

نگاه مغمومی به مچش انداخت و رفت توی فکر.قربان صدقه ی خونش پائین نیامده بود.همه ی ترسش از این بود که با آمدنشان سر و ریخت داغونش را ببینند.

مهتا داشت صدایش میزد.

به خودش آمد و گوشی را به گوشش چسباند׃جانم ببخشید نشنیدم.....

_پرسیدم توچرا بیداری....؟ اون ناندرتاله خوابه؟

شصت پای راستش را کشید روی انگشتان پای چپش. از دهانش پرید:نه....نیومده هنوز...


romangram.com | @romangram_com