#تا_آسمان_پارت_127
کلید را چرخاند و رفت توی تراس. نسیم خنک سرشب زیر موهایش پیچید . چشمایش درخشید.پیش رویش,درست آن سوی نرده ها,باغ بزرگی قد کشیده بود. چنارهای کهنسالش سر به آسمان کشیده بودند.
کمرش را تکیه داد به نرده ونگاهی به تراس انداخت. دلباز بود و بزرگ.جان میداد برای خواندن کتاب و چیدن میز عصرانه ای رنگارنگ .
میز و صندلی ای برای نشستن کم داشت و چندتایی گل و گلدان...آهش را خورد و دست به نرده خم شد و عطر خوش هوا را نفس کشید.
سرش با کنجکاوی چرخید. جلوتر کشید.بوته یاس پنجه کشیده بود روی دیوار باغ.
فقط کافی بود دستش را از بین نرده ها دراز میکرد آنوفت میتوانست خوشه های کبودش را لمس کند.
***
تلفنش را روی گوش جا به جا کرد و پادری چشم نظر بیضی را با پا کشید و نشست
روی اولین پله:خوش میگذره بدون من..?
صدای نفس مهتا زیر گوشش پیچید:اوووو ..... چه جورم.
پاهایش را زد به نرده . ماگ را گذاشت روی زانو" زهر مار"زیر لبی تحویلشداد:مامان اینا خوابن?
_پَ چی...؟ میخواستی نصفه شبی بیدار باشن.?
معلوم نبود چی داشت می لومباند صدای قرچ قروچ کردنهایش ,انگار که پرده ی گوشش را سوراخ میکرد. گوشی را کمی از گوشش فاصله داد:مامان سارا نرفته هنوز?
romangram.com | @romangram_com