#تا_آسمان_پارت_126
داشت چه غلطی میکرد؟
برگشت و با نگاهی به زیر افتاده و عجول پرده هارا کشید روی هم . لب گزید.
صورتش داغ شده بود و تنش لرزان.
دوید سمت در و بی معطلی دست روی دستگیره گذاشت و کشید. وقتی باز نشد جاخورد.
بالا پائینش که کرد یادشب قبل افتاد که از ترس قفلش کرده بود.کلید را از زیربالش برداشت و توی قفل چرخاند.دودل بود برای بیرون رفتن .
میترسید توی خانه باشد. یاد حرف آخرش افتاد و دو باره ته دلش خالی شد.
شانه ای بالا انداخت .آخرش که چی ? تا ابد که نمیتوانست خودش را توی اتاق حبس کند.با خودش فکر کرد,از مردی که همه ی شب را بیرون خانه به سرمی برد،نباید توقع بودنش توی روز روشن را داشت.
نگاهی به سرو ریخت خودش انداخت.با این تاپ مکش مرگ ما میخواست برود؟مانتوی چروکش را از روی پاف برداشت وپوشیدبسم الهی زیر لب گفت .در را باز کردوسرکی توی راه رو کشید.خبری نبود.در نیمه بازاتاق کناری را با احتیاط هل داد.
نور از پشت کرکره های کشیده اش ,شیار زده بود روی زمین.نگاهش توی اتاق چرخ خورد.تخت تک نفره ی سفید, بدون روتختی ویک کمد دیواری همرنگ تخت ,لنگه کمداتاق خودش ,در ابعاد کوچکتر.
با احتیاط از راه رو رد شد و نگاهش روی کانتر به تنگ ماهی اش افتاد. ذوق زده خندید.با ناخن روی دیواره تنگ چند ضربه نواخت. ماهی کوچولو با نوسان آب چرخی زد.
_ای جااانم.... دلم برات تنگ شده بودا...
سرش توی آشپز خانه چرخید. بزرگ بود و نور گیر ,مثل بقیه قسمتهای خانه.حاجی ناپرهیزی کرده و برای پسر ارشد ش حسابی سنگ تمام گذاشته بود.دستی به ارکیده های چرمی روی میز کشیدو ایستاد پشت در آلومینیومی کوچک.
romangram.com | @romangram_com