#تا_آسمان_پارت_125

همه ی دیروز را مثل مرده افتاده بود روی تخت و تمام شب را از ترس آمدن مهراد,کشیک داده بود ,درست تا خود اذان صبح.

با لَختی بلند شد.چروکهای تاپش را با دست سالم صاف کردوماند جلوی میز توالت .بادیدن خودش دوباره چانه اش لرزید..ورم لبش خوابیده بود اما,خون مرده گی غلیظی روی آن نشسته بود.رد زخم را لمس کرد. ملتهب شده بود و دردناک.نصف صورتش کبود بود و جای تمام انگشتان او مانده بودروی گونه هایش.

سرش با صدای ویبره ی گوشی چرخید روی تخت.اسم بابا فرهاد و تصویر صورت مهربانش،زیر پلکهایش موج بر داشت.رویش را برگرداند سمت آینه. نمیتوانست حرف بزند. با این همه بغض و اشک نمیتوانست.

آنقدر نگاهش کرد که بالاخره تماس قطع شد.اشکهایش را با مچ سالم پاک کرد.پاهایش کشیده شد تا پشت پنجره.

خواننده هنوز داشت با سوز میخواند.

پرده هارا تا ته کنارزد. پرتو آفتاب غروب تیغه انداخت روی صورتش.نگاهش را برای پیدا کردن کانون صدا ،روی پنجره های دورو نزدیک خانه های همسایه چرخاند.

یکی از پنجره های ضلع شمالی باز بود و پرده ی آبی گلدارش توی هوا.

دستش را سایبان چشم کرد و نگاهش را داد به آن بالا بالا ها. تا چشم کار میکردآسمان بود و ابرها ارغوانی ناتمامش.

چشم بست . سرش را از پنجره بیرون برد.

دلش میخواست نسیم عصر بخوابد روی پلکهای خیسش و ببردش تا سرزمین های دور.شبیه دخترک کولی تنهایی که موهای سیاهش هم نوا با چینهای سرخ رنگ دامنش توی باد می رقصد.

لبخند زد. چشمهایش را که باز کرد از پس دریای لرزان پیش رویش نگاهش افتاد روی چشمهای خیره ی مرد جوان پشت پنجره.پلک زد .

گیج و بی حرکت چند ثانیه نگاهش کرد.مرد هم داشت مات و مبهوت نگاهش میکرد.به خودش که آمد فوری چرخید. کمرش را چسباند به پنجره و تند و کوتاه نفس کشید.


romangram.com | @romangram_com