#تا_آسمان_پارت_124
پلک زد . آهسته و سنگین.نگاهش روی پرده ی حریر بنفش بود که با جریان هوا،آرام آرام موج میگرفت و دوباره می افتاد.
یادش بودکه سر انتخاب رنگ بین بادمجانی و یاسی همین طرح چطور یک بعدازظهرتمام مهتا و آیسان با یکدیگر جرو بحث کرده بودند و دست آخر نظر مادرش به کرسی نشسته بود.لبخند کمرنگی گوشه ی پلکهایش نشست.
غلت زد. دستش که از تخت بیرون افتاد درد وحشتناکی توی تمام تنش پیچید. چرخیدوجیغ خفه اش را لای دندانهایش نگه داشت :آخخخ...
با بغض به مچ متورمش نگاه کرد.همان دستی بود که توی آن روز نحس هم شکسته وناقص شده بود.
چشمهایش را که بست اشک روی گونه ی راستش سر خورد.به پهلوی چپ شد و اینبارگرمی اشک از کنج پلک چپش شره گرفت و توازن را برقرار کرد.
با دست آزاد مچ داغ و قرمزش را لمس کرد.با احتیاط بلندش کرد و گذاشت روی تشک.
آه کشید.
قرار بودزندگی باشد. اما شبیه برزخ شده بود. هیچ چیز سر جای خودش نبود و همینهاسنگینی روی قلبش را بیشتر میکرد.
مژه های خیسش روی هم افتاد وگوشهایش را سپرد به نوای غمگینی که با بی رحمی تمام تکرار میشد
"با حریق یادها هم سفرم.......وقتی دورم به تو نزدیکترم"
نفهمید قلبش چند بار تا آستانه ی مچاله شدن رفت و بازگشت. نفهمید اشک چند بارروی صورتش خشک شد و دوباره چکید.
چند بار چشمهایش را سمت سقف سفید اتاق چرخاندو هی مثل دیوانه ها خندید.
romangram.com | @romangram_com