#تا_آسمان_پارت_123
لبخند نشست روی لبهایش. همیشه وقت خدا حافظی از مهراد تبدیل میشد به داداش.
_مواظب همدیگه باشین... هوای مامانو خیلی داشته باشین.
خواست بگوید خیالت تخت.. که دیگر کلبه ی احزان گلستان شده...
اما فقط به گفتن خداحافظ بسنده کرد....
***
"آسمان"
خوابش برده بود که با صدای محزون ترانه ای از خواب پرید.صدا از درز پنجره می آمد وانگارکه وسط اتاق بود.
پلکهای به هم چسبیده اش آرام از هم دور شد.با گیجی دقایقی طولانی زل زد به سقف.به شعاع شکسته ی نوری که می لرزید.
اتاق تاریک بود و پرده ها کیپ. صورتش گرم بود وتاپ بدون بند سفیدبه تن مرطوبش چسبیده .
صبح بود یا عصر نمیدانست. فقط اینرا میدانست که ظهر بعد از تلفن طولانی آیسان...وقتی که دلش نمیخواست بخوابد،وقتی که پاهایش بی اراده آمده بودند توی اتاق...وقتی که تن آش و لاشش دراز کشیده بود روی تخت وچشمهای قرمزش بسته شده بود....آنجا که از خدا خواسته بود دیگربیدار نشود....آن وقت بود که خوابش برد بود.
آنقدر طولانی و عمیق که انگار به ناکجای امنی رفته باشد.یادش نبود خواب هم دیده بودیانه.ولی هر چه که بود مغزش و تمام وجودش توی این لحظه خالی بود.
خیال میکرد مایع سیال و غلیظی توی دلش تکان میخورد و آرام آرام بالا می آید و تمام تنش را همچون روکشی سیاه و سرد می پوشاند.
romangram.com | @romangram_com