#تا_آسمان_پارت_121

_آقا فرهاد اینا می خواستن مهتا رو ببرن.... به مامان اینام گفتن برن و چند روزی هم اونجاهارو بگردن.

راهنما زد.فرمان را چرخاند و میدان را دور زد: تو که قصد موندن نداشتی... خوب میموندی با ما بر میگشتی د یگه.

صدای خنده اش آمد:واسه منی که سالی یه بارم نمی تونم بیام یه روزم یه روزه...

_انتخاب خودت بود...

دوباره ,این بار بلندتر خندید: انتخاب نبود...اجبار بود.

نوچی کرد.نگاهی به مچش که روی فرمان بود انداخت.مطمئنا نمی رسید که تابان راببیند.

_کاش حداقل وقتی رسیده بودی خبر میدادی میومدم میدیدمت... اینجوری....

_اتفاقا آسمانم حسابی ازم شاکی بود.

با شنیدن اسم اوابروهایش به هم چسبید:کی را ه می افتی?

_یه نیم ساعت دیگه.. با سایه اینا برمیگردم... الانم ارسلان اینجاست تا ما رو ببره تهران...

خیالش راحت شد:خیله خوب چیزی لازم نداری.....پول مول نمی خوای...؟

با لودگی خندید:حاجی رو تیغ زدم حسابی...خبر نداری.


romangram.com | @romangram_com