#تا_آسمان_پارت_120
عینکش را از روی داشبورد برداشت وزد به چشم و ازپارک در آمد.نگاهش به زنجیره ی طولا نی ماشین ها که افتاد پووفی کشید.
گو شی اش لرزید.تابان بود. هندز فری را گذاشت و تماس را برقرار کرد .
_الو..مهراد...?
صدایش را که شنید اخمش هم باز شد.
_سلام ... خوبی.. ?وضعیت....?خوش میگذره...?
_خوبم.. مرسی.. جاتون حسابی خالی بود.... ای کاش می اومدین...
چشم از آینه ی بغل گرفت وحواسش جمع صدای تابان شد:کجایین?
_یه ساعتی میشه برگشتم?
جا خورد انتظار برگشتنشان را به این زودی نداشت:جدی?چرا اینقد زود...
صدای تابان دور و نزدیک میشد . انگار که مشغول کاری باشN.
_مامان اینا رفتن تبریز.
جفت ابرو هایش بالا رفت:تبریز.....?اونجا واسه چی?
romangram.com | @romangram_com