#تا_آسمان_پارت_118

_چی بگم والا

کتش را از روی رگال برداشت وانداخت روی ساعد

_با سوزان میخوای چی کار کنی?

اخم کرد:اتفاقی افتاده مگه?قرار بود کاری بکنم?

سر حامد با بهت بالا آمد:شوخیت گرفته.?نمی فهمم.... فقط نگو زن اپن مایندی داری که باورم نمیشه...

کفری شدو صدایش پیچید توی اتاق:اینقد زنت زنت نکن حامد... حالمو به هم میزنی

حامد اینبار با لحنی نمایشی به حرف آمد:عفو کنید جناب مرادی... منزل بفهمن ناراحت نمیشن احیانا?

_به درک که ناراحت میشه. زندگی من به احدی مربوط نیست.

کیف لب تاب را برداشت و راه افتاد.حامد ایستاده بود وسط اتاق درست سینه به سینه اش.نوچی کرد و بی حرف زل زد توی چشمهایش

_داری چه غلطی میکنی مهراد?میدونی حاجی بفهمه چه افتضاحی بار میاد.. حاج خانوووم...

لنگه ی ابرویش پرید بالا و با پوزخند نگاهش را داد به چشمهای مصمم حامد:وقتی دیدن با هم نمیسازیم ,خودشون طلاقشو ازم میگیرن.مامان حسابی هواشو داره. تو نگران نباش.

_باشه!


romangram.com | @romangram_com