#تا_آسمان_پارت_117
پنجره ای را بی هدف باز کرد:اینطور به نظر میاد.
-وااای ...وااای....چیکار کردی مهراد?
ایستاد و دست به کمر شد:می خوای بگی یه زن جووون و تک و تنها ,تو اون خونه ولش کردی به امون خدا?خونه ای که خودتم درست و حسابی نه محلشو میشناسی نه همسایه هاشو...?
حامدپوزخند به لب نیم چرخی زد:واقعا که...
نگاهش را از صفحه دسکتاب کند و داد به حامد:همچین میگی محله هر کی ندونه فکرمیکنه کجاست ........وسطه شهره دیگه . همش دو تا خیابون با خونه قبلیشو ن فاصله داره.
دوباره حواسش را داد به صفحه. فولدری را باز کرد وچشم چرخاند روی حامد:تازه اونقدرام که نشون میداد پپه نیست...
با یاد آوری دیروز اخمش غلیظ شد:زنیکه ی پر رو به من میگه سوهان رو حمی...
قهقهه حامد را نشنیده گرفت.چشم غره ای کرد که اززور خنده به سرفه افتاده بود
_جدا...?عجب شیر زنی... احتمالا نمیدونسته با چه هیولایی طرفه...
_یه هیولایی نشونش بدم بره حظ کنه.
دستی به گوشه چشمهای نمناکش کشید:ولی خودمونیما مهراد ... آدم بد شانسیه.
گوشه لبش بالا رفت . نگاه کوتاهی به حامد انداخت که برگشته بود پشت میزش:اون بدشانسه?کاش منم جای اون بودم
romangram.com | @romangram_com