#تا_آسمان_پارت_116
_چه مرگته تو مهراد?باز برگشتیم سر خونه ی اول?چند وقته سر همین قضیه داریم
بحث میکنیم?از چند ماه قبل میدونستی که این ازدواج دیریا زود قراره سر بگیره?
حامد مصرانه خم شد توی صورتش. زوم کرده بود درست ته چشمهایش
_میدونستی یا نه?
لب تاب رااز زیر انگشتان حامد کشید :بس کن... اعصابم خرابه.
_کی اعصابت به راهه بگو همون موقع بیام حرف بزنیم...
کف دستش را محکم کوبید روی میز:چه حرفی?هان چه حرفی?
_زنتو چی کارش کردی?
مردمکهایش تو ی کاسه ی چشم چرخید بالا. مکثی رو ی صورت اخمو و جدی حامدکرد. محال بود بتواند با این حرفای بی سرو ته دست به سرش کند.
حرکتی به موس دادو چانه اش را چسبید׃از دیروز که بردمش خونه خبری ازش ندارم...
مطمئن بود که انتظار شنیدن این جواب را نداشت که برای چند ثانیه خیره اش شد.انگارکه داشت حرفش را توی ذهن سبک سنگین میکرد.
_یعنی... یعنی شب نرفتی خونه?
romangram.com | @romangram_com