#تا_آسمان_پارت_115
پوزخند ی روی لبهایش آمدو حرف حامد را برید:خواهشا دیگه ازین فکرا نکنی...
میزرا دور زد ونشست. سر کرد توی لب تاب:رضائیانو بگو زنگ بزنه رستوران . من دارم میرم...
سایه حامد افتاد روی میزش:چته?
_خسته ام ..... بی خیال.
_دیروز کی رسیدین?
خوشش نمی آمد ازاین جمع بسته شدن ها.اخم کمرنگی کرد:نه و نیم ده بود گمونم.
صدای خنده ی حامد را شنید:مطمئنی با ماشین اومدی?من گفتم کم کم دو سه روزوهستی اونجا...
نگاه چپ چپی حواله اش کرد که جا گرفته بود گوشه ی میز:یادم نمیاد گفته باشم میرم ییلاق.
_بنده هم همچین جسارتی نکردم... فقط
_هه مارو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم....
حامد لب تاب را از دستش کشید وچر خاند سمت خودش
_ولمون میکنی یا نه حامد?
romangram.com | @romangram_com