#تا_آسمان_پارت_114

راه افتاد سمت پنجره . هوای دم کرده ی اتاق عصبی ترش میکرد.

_اون دفعه هم همینارو گفتیو یه هفته جنسا تو انبار گمرک خوابید.میدونی سر همون یه هفته چقد مت ضرر شدیم?

فنجان چای را گذاشت لبه پنجره و قاب آلومینیومی سفیدش را کامل کشید. بوی موج وماسه زد زیر بینی اش.خزر زیر تابش آفتاب ظهر میدرخشید.

تلو لو امواج دیدنی بود.درست مثل تکه های آینه ای جلا گرفته. براق ودرخشان..برگشت .خواست حرفی بزند که نگاه قرص حامد منصرفش کرد.

با یک دست کشید لای موهای پشت سرش. تنش سست بود.دوست داشت چشم ببندد وبرای چند ساعت دور شوداز دنیا و آدمهایش...

دلش خواب میخواست. خوابی که در پس آن نه کابوسی باشد و نه حتی رویایی... بی خبری باشد وبی خبری...

دست حامد رو ی شانه اش نشست. تن صدایش بر خلاف همیشه آرام بود و جدی.

_زنگ بزنم ناهار بیارن یا میری خونه?

نگاه گنگی به حامد انداخت:خونه?

یک لنگه ابرویش بالا رفت:حالت خوبه حامد?دیدی تا حالا واسه ناهار برم خونمون که این بار دومم باشه?

_خونه حاج خانومو نمیگم ... خونه ی خودت.

سکوتش باعث شد حامد دو باره به حرف بیاید:فکر کردم دیگه ازین به بعد می ری خونه پیش خانو...


romangram.com | @romangram_com