#تا_آسمان_پارت_113

صفحه ی گوشی اش را برای دیدن ساعت , لمس کرد. دوازده و ده دقیقه بود.

باید حتما تا قبل از پایان وقت اداری سری به بانک میزد و از آ نجا هم دفتر انبار های عمومی...برای عصر هم که با سوزان قرار داشت.روز قبل با بدبختی توانسته بود ازدلش در بیاورد.

دیوایدری از کشو برداشت و انداخت روی میز. دست گرفت به لبه ی میز و صندلی راسر داد عقب و ایستاد. از قفسه رو به رو ,زونکن طوسی را برداشت و دقیق شد روی آمار ثبت شده. دو روز نبود و حس میکرد هیچ چیز سر جایش نیست.

در با تقه ای باز شد.رضائیان با سینی چای و ظرفی بیسکوئیت وارد شد.

_بفرمایید ...

نگاهش روی ارقام بود که انگشتانش دور لبه ی فنجان سفید حلقه بست.

تشکری زیر لب کرد.

_شماره ی شفائیانو برام بگیر حامد....

بالا آمدن سر حامد را دید و نزدیک شدنش را.

_چی کاره شفائیان داری .?

نگاه جدی اش مکثی روی صورت حامد کرد.

_از بابت شفائیان خیالت راحت باشه. دیشب باهاش صحبت کردمو همه ی برنامه ها م ردیفه.


romangram.com | @romangram_com