#تا_آسمان_پارت_111

مشت هایش را میکوبید رو ی سینه اش.

-نا... مرد...

دلخور شد و بازوی اورا برای دیدن صورتش عقب کشید :کاری نکردم که ازت شرمنده باشم!خودتم خوب میدونی...من اگه قرار بود ترکت کنم,پس الان اینجا چی کارداشتم?خودت بگو?الان باید برای چی بهت توضیح میدادم?میدونی از دیروز تاحالاچقدر استرس کشیدم?میدونی با چه اعصاب داغونی رانندگی کردم?

دست کشید رو ی تری موهای پیشانی اش:میدونی چند شبه نخوابیدم?بسه یا بازم بگم?

لبهایش رابا تماسی کوتاه به لبهای او رساند :من اگه تورو نمی خواستم ,اگه برام مهم نبودی اونو همونجا ول میکردم به امون خدا?به جون خودت حتی نتونستم یه دیقه هوای اون خراب شده رو تحمل کنم...فقط میخواستم هر جور شده بزنم بیرونو بیام اینجا....

چانه ی او را بین دو انگشت گرفت:حالا اینه جواب من? اینکه بشم نامرد?

چشم توچشم شدند:آره....?

_برو...

تک خنده ای زدو دستهایش را از هم باز کرد׃کجا... کجا برم?

سوزان با پشت دست کشید روی خیسی چانه اش.

-بروخونه ی خودت....برو پیش زنت....

برش گرداند سمت خودش׃خونم اینجاست.....زنمم تویی....


romangram.com | @romangram_com