#تا_آسمان_پارت_110
لبهایش رو ی گردن سوزان تکان خورد: تونستی خودتو ... خالی کنی?
یک دستش از زیر بازوی او گذشت,پیچ خورد دور ضربان قلبش.
روی لرزش شانه هایش لب فشرد:حالام... من... اینجام... تا ... حرفاتو بشنوم...
سرش را کج کرد سمت سوزان و منتظر چشم دوخت به نیم رخ گرفته اش:بهت قول نداده بودم زود بر می گردم? نگفته بودم همه ی این برنا مه ها برای اینه که دست ازسرم بر دارن و بی خیالم بشن?
نفس تب دارش را ول کردو موها ی پس گردن او را بوئید:مگه قول نداده بودی گریه نکنی.... مگه قول نداده بود ی صبر داشته باشی?
حلقه ی دستها یش تنگ تر شد.
دهانش نرم نرمک لغزید تا انحنای گردن او.لب زد:سو... زا...ن....
سرش را بیشتر خم کرد׃نگام نمیکنی?
چکه چکه ی اشکهای دو باره اش منتظر همین پرسش بود انگار, که دوباره بارید.
نگاهش به مسیر اشکهای او بود که سوزان به یکباره چرخیدودستهایش را حلقه کرد دورگردنش.
صورتش فرو رفت لای موهای او. سر سوزان روی سینه اش نشست.
_نامرد!
romangram.com | @romangram_com