#تا_آسمان_پارت_109
ایستاد تا پائین بیاید . داخل شدو دکمه ی طبقه ی چهارم را زد .نگاهش که به دیوار پوشهای شکلاتی کریدور افتاد نفسی کشید.کارت را که روی حسگر کشید در باصدای بیب بیبی باز شد.
رفت داخل و شانه ها ی خسته اش را تکیه داد به در بسته.دستهایش را محکم کشید روی صورتش و برا ی چند ثانیه کف هر دو دست را جلوی دهان چسباند به هم.نگاهش روی کیف قرمز وسط هال ماند.
ریموت را مثل همیشه گذاشت روی جا کفشی. کفشهایش را کند و راه افتاد. حین رد شدن با گوشه چشم نگاهی به شا ل و مانتوی پخش شده روی کانا په ی سور مه ای انداخت.
فکرش را میکرد که با همچین صحنه هایی مواجه شود. حتی بدتر از اینها را هم پیش بینی کرده بود.
سعی میکرد جز مسیر قدمهایش جای دیگری را نگاه نکند.حتی به آن تکه چینی سفیدرنگ آشنا که روزگاری حکم مجسمه ای روی اپن راداشت وحالا افتاده بود کنار پکیج.
توی در گاهی ایستاد . پشت به در نشسته بود رو ی تخت.نگاهش روی پوست بیرون
مانده ی کمرش لغزید.
تاپ مشکی همانی بود که دو روز قبل تنش کرده بود.یعنی تمام این دوروز را اینجا بود؟
صدای فین فینش که راه افتاد فهمید که متوجه ی آمدنش شده.
از میان رخت و لباسهای کف اتاق مسیری برای قدمهایش باز کرد و جا گرفت گوشه ی تخت.... در ست پشت سرسوزان.
آنقدری نزدیک که بتواندگرمای تنش را حس کند.سرش را مردد جلوتر کشید. نگاهش مکثی روی آخرین مهره ی گردن اوکرد. سرش جلو تر رفت و پیشانی اش چسبید رو ی تصویر رقص آتش!
انقباض عضلات تن او را حس کرد .... نفسهای پاره پاره و به شماره افتاده اش را.
romangram.com | @romangram_com