#سورنا_پارت_312


یکدفعه اومد سمتم وبا ذوق گفت:

-باورت میشه بچه سورنا توی شکممه .

همون موقع بود که حس کردم همون یه ذره بندی هم که بین من وسورنا بود بریده شد بغض توی گلوم چمبره زده بود وداشت کار خودش رو میکرد قلبم به شدت تیر میکشید هر کاری کردم نشد ونتونستم اشکم رو کنترل کنم به سختی گفتم:

-جدی میگی؟؟؟

دماغش رو کشید بالا وازم جداشد واشکش رو پاک کرد

-اره عزیزم داری خاله وزن دایی میشی .وباز ا-غ-و-شم کرد

هلینا هم چشماش پر از اشک شده بود

-تبریک میگم هانیه

واشکام شروع به ریختن کرد یکدفعه صدای گلادیتاورم من رو از این جهان جدا کرد .

-اونجا خبرییه؟؟؟

حسام:چه ماچ تو ماچه چه خبرس؟؟؟

از هانیه جدا شدم چه بد یعنی الان به سورنا میگه من حامله واونا هم امشب واسه این موضو پارتی میگیرن ومنم مجبورم شرکت کنم؟؟؟چقدر بد هنوز پشتم به همه بود وچیزی رو نمیدیدم دلم نمیخواست چشمای اشکیم رو گلادیاتور ببینه .دلم میخواست منم میتونستم مثله گلادیاتور قوی بودم .ولی پاگرد کردم هانیه به سمت پسرا رفت وهمه با دهن باز نگاه کردند

حسام:چرا شوما دوتا دارید گریه میکنید؟؟؟

ارمین چهره اش پر از نگرانی بود:

-ابجی اینجا چه خبره؟؟؟چرا ایسان وتو گریه میکنید؟؟؟

هانیه:

-سورنا من من .من ازت حامله ام .بچه ات تو شکممه

همه با دهنی باز نگاه میکردند لبخند روی لب های حسام خشک شد سورنا بهت زده فقط نگاه میکرد خیلی جدی .نگاه عمیق وپر از حرفی توی چشمای من کرد تحمل جو واسم سخت بود .سرم رو پایین انداختم وگفتم:

-من به افتخار این کوچولو برم شیرینی بپزم .

البته این جمله رو با هزار بغض گفتم زیر اوار این بلا له شدم تازه وقتی فهمیدم این دل بی صاحابم مال من نیست وواسه سورنا میزنه وقتی عشقشو انکار کردم همه چیز بهم ریخت شاید هم من همینو میخواستم شاید هم نمیدونم .حتی جرات نکردم سرم رو بالا کنم شوهر من گلادیاتورم دختر خاله ام رو حامله کرده چی بهتر از این؟؟؟هههه چه زندگی خوبی .

اشکم چکید وسعی کردم تمام عطر گلادیاتور م رو توی مشامم پر کنم از کنارش رد شدم وبرای اخرین بار دستم به دستای سردش خورد شاید هم این اخرین بار واسه من بود .

هانیه:ابجی ایسان از همون باقلوا های معروفت ح-و-س کردم ..

ایستادم ولی بر نگشتم صدای خش دارم رو از توی دلم صاف کردم وگفتم:

-حتما یه ابجی که بیشتر ندارم .

وسریع از پله ها رفتم پایین .ارد ها رو اوردم وبا اشک وغمم مواد رو اماده کردم وگذاشتم داخل فر توی این نیم ساعت هیچ کس خدا رو شکر نیومد توی حس خودم بودم پیشبند رو در اوردم واز در خروجی که رو به بیرون بود وتوی اشپزخونه بود رفتم بیرون امروز انیسه رفته بود مرخصی تلفنم همون موقع زنگ خورد مامانم بود وصل کردم

-الو ایسان خوبی مامان؟؟؟

-


romangram.com | @romangram_com