#سورنا_پارت_311
-داشتم .
-عادت چی؟؟؟شدی؟؟عقب نیافتادی؟؟
-سه روزه .
-تست بده
-بارداری؟؟؟
لبخندی زد:اوهوم .
رفتم وتست رو دادم دو تا خط نشون داد یعنی حامله ام؟؟؟از سورنا؟؟؟وای خدای من حرف حنانه درست شد حالا چه غلطی بکنم؟؟؟وای بابا منو میکشه .باید سورنا بدونه ویه کاری کنه باید باهام ازدواج کنه .
-چی شد هانیه؟؟
رفتم بیرون
-مثبته؟؟؟
تست رو بهش دادم .
-وای تبریک میگم داری مادر میشی .
-حالا چکار کنم؟؟؟
-چیو چکار کنی؟؟سورنا دوستته باهم ازدواج میکنید وبه خوبی وخوشی بزرگش میکنید
کمی خجالت کشیدم وسرم رو پایین انداختم در رو ایران باز کرد ..
-----------
ایسان:
پشت در منتظر بودم همون موقع هلینا هم اومد .
هما:ابجی ایسان اگه حامله باشه چی؟؟؟
-چیو وچی؟؟؟خب میتونن باهم ازدواج کنن
حنانه:یعنی تو داداش سورنا رو دوسش نداری؟؟؟
-وای حنانه .
همون موقع در باز شد از ترس واسترس دستای هلینا رو گرفتم هلینا در گوشم گفت:
-خودت خواستی .
اخمی کردم وبا بغض چشم دوختم به لب های هانیه .
-ایسان
به سختی گلوم رو ولب هام که خشک شده بود رو به حرکت دادم
-چی شده؟؟؟
romangram.com | @romangram_com