#سورنا_پارت_310


از سرفه شدید اشک از چشمام جاری شد کمی گذشت خوب شدم سورنا توی چشماش خنده غم واظطراب خاصی بود وقتی گلوم رو صاف کردم گفت:

-خوبی ایسان؟؟؟؟چرا مراقب نیسی؟؟؟

خودم رو عادی نشون دادم وسعی کردم که صدام نلرزه وگفتم:

-خوبم .

وبه همین جواب کوتاه اکتفا کردم دولقمه کره وعسل خوردم واز سر میز کنار رفتم نشستم توی سالن نشینمن وکم کم همه اومدند .

سورنا:چه شانسی دارید شماها که از دیروز تاحالا همش برف میاد نمیشه که بریم لب دریا .

حسام:حیف شد ولی بازم بعدی عید می یم .

سورنا:قدمتون روی چشم .

ارمین:تا اون موقع من وایسان هم ازدواج کردیم .

سعی کردم لبخند مصنوعی بزنم وگفتم:

-درسته عزیزم .

جو خیلی سنگین شده بود

همه توی فکر خودشون بودند واز همه درگیر تر سورنا بود که به یک نقطه خیره شده بود

ایران گفت:

-هانیه هنوز خوب نشدی؟؟؟

-نه

-رنگت خیلی پریده .بیا بریم اتاقم فشارت رو بگیرم .

-باشه بریم .

----------

هانیه:

چند روزی بود بی حوصله بودم وهمش حالت تهوع داشتم ولی نمیدونم توی این مسافرت چرا اینقدر حالم بد شده بود .همراه ایران از پله ها بالا رفتیم دخترا هم یکی وتاشون که یکیشون هما بود وعروسیش بود وحنانه خواهرش همراه ایسان اومدند ودم در منتظر موندند

-خب بشین

نشستم وفشارم رو گرفت

-طبیعیه .چیزی خوردی که مسموم بشی؟؟؟

-نه .

-رابطه چی؟؟؟

از خجالت فشارم رفت بالا .


romangram.com | @romangram_com