#سورنا_پارت_309
-نمیدونم ولی توی زندگیم جایی نداره
-مطمئنی؟؟؟
-بیخیال .بهش فکر نکن وبا این افکار بیهوده ذهن من رو هم درگیر نکن خودت میدونی من دختری بودم که همه چیز داشتم حالا هم که ح-و-س کردم سورنا رو ب....سم این بود که طعمش رو بچشم .همین والا هیچ حسی نیست
-ایشالله که همینجور باشه ولی امیدوارم دیر پشیمون نشی که دیگه راهی واسه برگشت نباشه .
-برو بابا واسه من غصه نخور برو غصه خودت رو بخور که دل یه نفر بدجور پیشت گیر کرده .
-اون یک نفر غلط میکنه .
-باشه همینجوره که تو میگی .
-بگیر بخواب دیگه اینقدر هم سخنرانی نکن .
-برو کنار تا بتونم بخوابم
کمی کنار رفت ومن به راحتی خزیدم زیر پتو صبح با تکون دادنی شدید بیدار شدم
-عه چه مرگته بذار بخوابم .
چقدر سرم درد میکرد .
-پاشو دیگه دختره لوس .
-نمیخوام هلی .بذار بخوابم سرم درد میکنه .
یکدفعه افتادم روی زمین
-ایشالله به زمین گرم بخوری .حلواتو بخورم .سگ بشی .
-مردشورت بشم ایسان اینقدر سر صبحی صدا میکنی؟؟؟بریم پایین همه منتظرن
-گمشو نکبت .
وسلانه سلانه رفتم سمت سرویس وبعد از مسواک زدن اومدم بیرون موهام رو شونه زدم وبالا بستم کلاه بافتی گذاشتم روی سرم وکمی رژ زدم وهمراه هلینا رفتیم پایین
ایران:ایسان کمک انیسه اون مربا رو بیار
رفتم ومربا رو از دست انیسه گرفتم وراه افتادم سمت میز ناهار خوری وگذاشتمش روی میز .وقتی خواستم عقب گرد کنم چشمم افتاد به جمالات اقا سورنا سریع سرم رو پایین انداختم وسعی کردم نگاهش نکنم
-سلام ایسان خانوم صبح بخیر
- .
-جواب سلام واجبه ها
-سلام
وسریع از پیش رفتم .
وای خدا هرچی یاد دیشب می افتم خجالت وجودم رو میگیره خودم رو داخل اشپزخونه سر گرم کردم ولی بعد به ناچار رفتم سر میز عه مردشورتون رو نبرن درست روبروی سورنا یک جای خالی بود نشستم انیسه واسم قهوه ریخت وقتی خواستم قهوه امو بنوشم سرم رو بالا اوردم همه مشغول بودند .کمی از قهوه رو نوشیدم وهنوز پایین نرفته بود که لبخند نرم سورنا رو دیدم قهوه پرید توی گلوم به سرعت فنجون رو روی میز گذاشتم وهانیه وهلینا شروع کردند به زدن توی کمرم .
ارمین:خوبی عشقم؟؟؟هانیه کمی اب بهش بده .
romangram.com | @romangram_com